|
آن تير که آن کمان چشم تو رها کرد ، خيال نميکردم که تو ،يه روز همه کـَسـَم بشی چه كنم چاره ندارم كه فلك كرده مرا از تو جدا زكجا غنچه بچينم كه دهد بوي تو را دل من همي داد گواهي كه باشد مرا روزي از تو جدايي در اين دنيا نكردم هيچ گناهي فقط كردم به چشمانت نگاهي اگر دانم كه آخر مال مايي بسازم قصري از ايران طلايي در ميان بي وفايان باوفاي من تويي گر نترسم از خدا گويم خداي من تويي بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران پدر عشق بسوزد اين چنين خارم كرد من كه عاشق نبودم اين چنين زارم كرد خدا لعنت كند آن كس كه سربازي به پا كرد تمام دختران را چشم به راه كرد دختران از بهر عفت مي كنند چادر به سر نامه را از زير چادر مي دهند دست پسر تب و تابي ست در موسيقي آب ديدي اي غمگين تر از من نظر يادت نره عزيز + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 10:4 توسط محمد حسين |
|
| ||||||